تبليغاتX
خزون سبز

داستانی متفاوت:offبرای خدا

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , مجید


...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )

در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم

 


 

افکار یکی به نام سارینا در سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت 1:35 AM موضوع .:: داستاه های بلند::. |


تست خود شناسی

در تست زیر تعیین کنید در همین لحظه چه احساسی دارید؟!

الف)1 امتیاز       ب) 2 امتیاز        ج) 3 امتیاز       د) 4 امتیاز     ه) 5 امتیاز

 

سوال:

1) به خود مطمئن هستم؟

الف) بسیار زیاد ب) زیاد ج) تا حد متوسط د) کمی ه) هرگز

 

2) می توانم بر افکار خود تمرکز کنم؟

الف) بسیار زیاد ب) زیاد ج) تا حد متوسط د) کمی ه) هرگز

 

3) آرام هستم؟

الف) بسیار آرام ب)  تا حدود زیادی آرام ج) تا حد متوسط د) کمی آرام ه) هرگز

 

4) عصبی هستم

الف) هرگز ب) بسیار کم ج) تا حد متوسط د) خیلی ه) همیشه

 

5) ناراحت هستم

الف) هرگز ب) بسیار کم ج) تا حد متوسط د) خیلی ه) همیشه

 

6) بدنم همواره مرطوب است

الف) هرگز ب) بسیار کم ج) تا حد متوسط د) خیلی ه) همیشه

 

7) نفسم منظم است

الف) هرگز ب) بسیار کم ج) تا حد متوسط د) خیلی ه) همیشه

 

8) احساس تنش در معده دارم

الف) هرگز ب) بسیار کم ج) تا حد متوسط د) خیلی ه) همیشه

حالا امتیاز ها را با هم جمع کرده و روی  امتیاز های پایین کلیک کنید؟!

امتیاز بین 32 تا 50 امتیاز بین 24 تا 32


 

افکار یکی به نام دیا در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 2:41 AM موضوع .::علمی-آموزشی::. |


من اگر جای تو بودم

روزی شیوانا از نزدیک مزرعه ای می گذشت. مرد میانسالی را دید که کنار حوضچه نشسته و غمگین و افسرده به آن خیره شده است.شیوانا کنار مرد نشست و علت افسردگی اش را جویا شد. مرد گفت:”این زمین را از پدرم به ارث گرفته ام. از جوانی آرزو داشتم در این جا ماهی پرورش دهم. همه چیز آماده است. فقط نیازمند سرمایه ای بودم که این حوضچه را لایروبی و تمیز کنم و فضای سربسته مناسبی برای پرورش و نگهداری ماهی ایجاد کنم . این آرزو را از همان ایام جوانی داشتم و الان بیش از ده سال است که هنوز چنین سرمایه ای نصیبم نشده است .بچه هایم در فقر و دست تنگی بزرگ می شوند و آرزوی من برای رسیدن به سرمایه لازم برای آماده سازی این حوض بزرگ هر روز کم رنگ تر و محال تر می شود. ای کاش خالق هستی همراه این حوض بزرگ به من سرمایه ای هم می داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نیاز خانواده ام را بیرون بکشم.”شیوانا نگاهی به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگی کوچکی را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: “چرا از آن جا شروع نمی کنی. هم کوچک و قابل نگهداری است و هم می تواند دستگرمی خوبی برای شروع کار باشد.”مرد میانسال نگاهی ناامیدانه به شیوانا انداخت و گفت: “من می خواستم با این حوض بزرگ شروع کنم تا به یک باره به ثروت عظیمی برسم و شما آن حوضچه کوچک سنگی را به من پیشنهاد می کنید. آن را که همان ده سال پیش خودم به تنهایی می توانستم راه بیندازم.”شیوانا سری تکان داد و گفت: ” من اگر جای تو بودم به جای دست روی دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه کوچک آرزوی بزرگم را تمرین می کردم تا کمرنگ نشود و از یادم نرود!”مرد میانسال آهی کشید و نظر شیوانا را پذیرفت و به سوی حوضچه کوچک رفت تا خودش را سرگرم کند.چند ماه بعد به شیوانا خبر دادند که مردی با یک گاری پر از خرچنگ خوراکی نزدیک مدرسه ایستاده و می گوید همه این ها را به رایگان برای مدرسه هدیه آورده است و می خواهد شیوانا را ببیند.شیوانا نزد مرد رفت و دید او همان مرد میانسالی است که آرزوی پرورش ماهی را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جویای حالش شد. مرد میانسال گفت: “شما گفتید که اگر جای من بودید اول از حوضچه سنگی شروع می کردید. من هم تصمیم گرفتم چنین کنم. وقتی به سراغ حوضچه سنگی رفتم متوجه شدم که آبی که حوضچه را پر می کند از چشمه ای زیر زمینی و متفاوت می آید و املاح آن برای پرورش ماهی اصلاً مناسب نیست اما برای پرورش میگو عالی است. به همین دلیل بلافاصله همان حوضچه کوچک را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زیادی رسیدم. ای کاش همان ده سال پیش همین کار را می کردم و این قدر به خود و خانواده ام سختی نمی دادم.”شیوانا تبسمی کرد و گفت:”حال می خواهی چه کنی؟” . مرد گفت: “ثروت حاصل از این حوضچه سنگی و پرورش میگو تمام خانواده مرا کفایت می کند. می خواهم از این به بعد در راحتی و آسایش به پرورش میگو در حوضچه سنگی کوچک بپردازم.” شیوانا تبسمی کرد و گفت: “من اگر جای تو بودم با سرمایه ای که اکنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ می رفتم و در آن پرورش ماهی را هم شروع می کردم. مردم این دهکده و دهکده های اطراف به ماهی نیاز دارند و حوض بزرگ تو می تواند بسیاری را از گرسنگی نجات دهد.”


 

افکار یکی به نام دیا در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 1:44 AM موضوع .:: داستاه های بلند::. |


انتقام کیمیاگر

نوت: اين حکايت را حتمآ بخوانيد!

گروهي کوه‌نورد، راه‌شان را گم مي‌کنند و به شب مي‌خورند. غاري مي‌بینند و تصمیم مي‌گیرند شب را در آنجا سپري کنند. آنجا آتشي روشن مي‌کنند و گرد آن به صحبت مي‌نشينند. در لحظه‌اي که همه‌شان ساکت مي‌شوند، ناگهان از اعماق غار صداي مرموزي به گوش‌شان مي‌رسد. همگي با کنجکاوي و حیرت به هم نگاه مي‌کنند. یکي از آن‌ها که از بقیه کنجکاوتر بود بلند شد و چند قدمی به سمت منبع صدا حرکت کرد. اما در راه دلهره‌ي عجیبي به جانش افتاد و برگشت پیش بقیه. کلي به آن‌ها اصرار کرد تا بالاخره راضي‌شان کرد با هم بروند و از ِسرّ صدا سر در بياورند. همان طور که مشعل به دست پيش مي‌رفتند صدا بلندتر و واضح‌تر مي‌شد. تا اين‌که بالاخره به دروازه‌اي رسيدند که بالاي آن کتيبه‌اي بود، روي کتيبه نوشته بود " ای رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگه‌دار و به او دست نزن ديگر نمي‌توان به او کمک کرد." با تعجب نگاهي رد و بدل مي‌کنند و باز صدا به گوش‌شان مي‌رسد. این بار ديگر مي‌شد تشخيص داد که صدا، ناله نااميدانهء يک زن است. با هم از دروازه عبور مي‌کنند و آن‌گاه با صحنه شگفتی روبرو مي‌شوند. تالاري بزرگ که در مرکز آن شيئي درخشان جلوه نمايي مي‌کرد. کمي که جلو رفتند آن شيئ را تشخيص دادند، پيکر عريان زني که به صليب کشيده شده بود. زخم‌هاي شلاق و شکنجه در جاي جاي بدنش دیده مي‌شد. اما این‌ها ذره‌اي از زيبايي تابناک آن زن کم نمي‌کرد. زن بي‌جان به نظر مي‌رسید. سرش روی شانه‌اش افتاده بود و چشمان زيبايش، نيمه باز، به زمين خیره شده بود. آن چنان وسوسه کننده بود که بيشتر افراد جمع نمي‌توانستند چشم از او بردارند. اما يکي از آنها ناگهان فریاد هراس آلودي سر داد و باعث شد ديگران به خود بيايند. او به زمین زیر پايشان اشاره کرد، آنجا پر بود از اسکلت‌هاي پوسيده و جمجمه‌هاي خیرهء بدون چشم. همه را وحشت برداشت. اما وقتي دوباره چشم‌شان به پيکر بهشتي زن افتاد، دوباره مبهوت زيبايي شهواني او شدند. يکي دو تا از آن‌ها پيراهن‌شان را در آوردند و پيکر زن را در آغوش کشيدند و از لبانش بوسه ربايي کردند. بقیه هم به دنبال آن‌ها مشغول شدند. هر کس برای رسیدن به زن، ديگری را هل مي داد و نزاع کوري در جریان بود. همه مشغول عشق بازي بودند الا یک نفر که به جمجمه‌ها زل زده بود و به کتيبه ورودي تالار فکر مي‌کرد: اي رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگه دار و به او دست نزن... دیگر نمي‌توان به او کمک کرد. او ناگهان مثل مار گزيده‌ها فرياد کشيد و به دوستانش گفت دست نگه داريد. اما آن‌ها بي‌توجه به او به کارشان ادامه مي‌دادند. وقتي همگي ارضا شدند، نشستند و به پيکر زن چشم دوختند. مرد هوشیار با اضطراب به دوستانش چشم دوخت. دید که انگار پوست های دست‌ها، صورت وبدن‌شان در حال خشک شدن است. ناگهان يکي از آنها فرياد وحشتناکي کشيد. شروع کرد به دست کشيدن به صورت و بدنش و مدام داد ميزد " سوختم! سوختم!..." کم کم فريادهاي بقيه هم بلند شد. همه‌گي ضجه مي‌زدند و دود از پوست‌شان بلند مي‌شد. مرد هوشيار جرأت نمي‌کرد به هيچ يک نزديک شود. آن‌ها ذره ذره جلوي چشمان او سوختند و آب شدند و جز اسکلتی از آن‌ها باقي نماند. او نا امید و وحشت زده راه برگشت پیش گرفت. هنگام خروج از تالار با کتیبه ديگري که در اين سوي دروازه نصب شده بود مواجه شد. روي آن نوشته شده بود: "اي جوانمرد اين‌که تو زنده از اين تالار خارج مي‌شوی نشان مي‌دهد که آن مجسمه زهر آلود را لمس نکرده‌اي و اکنون مي‌توانی به زندگي ادامه دهي. اما بد نيست بفهمي که این نفرين چه دليلی داشته و آن استخوان‌هاي نگون بخت چرا به این وضع افتادند. من کيمياگري جوان بودم و همچون هر جوانی، دل به زيبارويي بستم. او هم به من دل باخت و سرای عشقمان را برپا کرديم. روزي زمستاني و سرد بود آن روز که گروهي راهزن، گذرشان به کلبه کوچک ما افتاد. دست و پاي مرا بستند و جلوي چشم من، معبودم را به آن حال و روزي که دیدي انداختند، به او تجاوز کردند و مارا دست و پا بسته رها کردند تا او از رنج و من از غم بمیریم. او مُرد اما کسانی مرا نجات دادند. و از آن پس زندگي من فقط یک معني داشت و آن انتقام بود. آن هم نه فقط از آن راهزنان، بلکه از همه راهزن‌صفتان... زهري ساختم و به طريقي به آن راهزنان خوراندم. اما آرام نگرفتم و اين تالار را ساختم و آن مجسمه زهر آلود را آنجا نهادم تا انتقام معبودم را از تاریخ و از بشريت بگيرم. اکنون برو و راز مرا مکتوب بدار.


 

افکار یکی به نام دیا در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 10:50 PM موضوع .::داستان های کوتاه عاشقانه::. |


اشک زن

پسری کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی؟
مادرش گفت: برای اینکه من یک زن هستم
.
اما کودک متوجه منظور مادرش نشد.مادرش او را در آغوش گرفت و گفت که تو هرگز نخواهی فهمید.
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟
ولی پدرش تنها توانست به او بگوید که تمام زنان بی دلیل و برای هیچی گریه می کنند
.
پسر بزرگ شد و مرد شد ولی هنوز نمی دانست که چرا زنان...
بالاخره رفت و سوالش را از خدا پرسید زیرا می دانست که خدا حتما جوابش را می دهد.
از خدا پرسید: چرا زنان به آسانی گریه می کنند؟
خدا نیز به او گفت: زمانی که زن را خلق کردم می خواستم موجود خاصی باشد.بنابراین شانه های او را به قدری قوی آفریدم که تمام بار دنیا را به دوش بکشد.همچنین شانه هایش آنقدر نرم باشد
تا به همه آرامش بدهد.من به نیروی درونی قوی ای دادم تا توانایی درد زایمان کودکانش را داشته باشد.و وقتی آنها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آنان را داشته باشد.به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم:حتی زمانی که بیمار و یا پیر شده است:بدون اینکه شکایتی بکند.به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.به او توانایی داده ام تا شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند جایی در قلب شوهرش داشته باشد.و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد.این اشکها تنها برای او است و تنها برای استفاده او است در هر زمانی که به آنها احتیاج داشته باشد.او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح بدهد چرا اشک می ریزد.
خدا گفت:می بینی پسرم.زیبایی یک زن در لباسهایی که می پوشد نیست: در ظاهر او نیست: در شیوه آرایش موهایش نیست: بلکه زیباییهای زن در چشمانش نهفته است.زیرا چشمان او دریچه روح است و قلب او جایی است که عشق او به دیگران قرار دارد.


 

افکار یکی به نام دیا در جمعه 23 فروردین1387 ساعت 11:34 PM موضوع |


توبه سر پیری

 

سلام دوستان اين هم يک حکايت قشنگ توبه سر پيري اميدوارم که از خواندنش لذت ببريد. تا مطلب ديگه الله نگهدارتون.

روزي پيرمردي بعد از عمري گناه و معصيت تصميم گرفت اين آخر عمري به درگاه خدا رو بياورد و هر طور شده خوش گذراني آن دنيايش را هم تضمين کند. به همين خاطر رفت در باغي و زندگي زاهدانه‌ای را شروع کرد. از صبح تا شب عبادت مي‌کرد و مي‌زد توي سر خودش که خدايا مرا ببخش که غلط کردم. يکی از روزها که در باغ مشغول گريه و زاري بود از لابلای درخت‌ها پيکر لخت و عور زني به چشمش مي‌خورد. با هزار زور و زحمت بلند مي‌شود و لنگان لنگان مي‌دود به سمت زن. در راه مدام زمين مي‌خورد و باز بلند مي‌شد و به زحمت مي‌دويد. تا اين‌که بالاخره در يکی از زمين خوردن‌هايش سرش به يک تخته سنگ برخورد کرد. در حالت جان کندن چشمش باز شد و ديد که آن پيکر لخت در واقع يک فرشته مرگ بوده. با آخرین نفس‌هايش مي‌پرسد که " آخه لا مصب، چرا نگذاشتی اين دم آخري عاقبت به خير بشم؟ فرشته گفت " داشتم از اين‌جا رد مي‌شدم که دو فرشته مسئول نوشتن اعمال تو را که دوستان قديمي من هستند ديدم. فرشته شانه چپت اعصابش حسابی خرد بود و به من گفت نمي‌دانم از دست این پیر مرد چه کار کنم يک عمر کار صبح تا شب نوشتن گناهان جور واجور او بود. الان ناگهان توبه کرده، و مي‌خواهد هم زحمات مرا به باد بدهد...  در حالي که اصلا حقش نيست به بهشت برود. خدا هم که ارحم الراحمين است و هيچ بعيد نيست اين احمق را به بهشت بفرستد. من هم که ديدم حق با اوست گفتم غصه نخور که خودم درستش مي‌کنم. و چون مي‌دانستم تو آدم پاکی نيستی تصميم گرفتم که اين طوری حالت را بگيرم. حالا هم بيا برويم يک حوري اي نشانت بدهم که حض کني." پير مرد نفس آخرش را کشيد و رفت که فرشته‌هاي جهنم ازش پذيرايي کنند.


 

افکار یکی به نام دیا در جمعه 23 فروردین1387 ساعت 11:16 PM موضوع .:: داستاه های بلند::. |